تبليغاتX
من آلیس نیستم اما اینجا سرزمین عجایب است

من آلیس نیستم اما اینجا سرزمین عجایب است

باورش نمی شد. انگار داشت خواب می دید. خیلی سال گذشته بود. این همه تنهایی. از اون وقتی که اینجا به دنیا اومده بود چقدر می گذشت؟ نمی دونست. با یه حساب سرانگشتی فهمید که باید حدود دو میلیون و سیصد و هفتاد و هشت سال گذشته باشه.

وقتی به اون موقع ها فکر می کرد خندش می گرفت. بلند بود، محکم و مغرور.امواج زیر پاش رو به هیچ می گرفت. انگار نمی دیدشون. نمی فهمید چقدر عاشقانه نوازشش می کنن. اما حالا، حالا عاشقشون بود. انقدر اومدن و رفتن که نرم شد. دو میلیون و سیصد و هفتاد و هشت سال نوازشش کردن. سنگ بود و نرم شد.

اما، اما چیزی رو که می دید باورش نمی شد. ولی نه، انگار واقعا آدما بودن. دو میلیون و سیصد و هفتاد و هشت سال اونو ندیدن. یعنی نخواستن که ببینن. خیلی از کنارش رد شدن، با کشتی هاشون.

یاد اولین باری افتاد که اونا رو دیده بود. دویست و سی و هفت سالش بود. از دور که آدما رو دید، یه تکونی به خودش داد. سرش و بالا گرفت و سینش و داد جلو. بهشون نگاه نمی کرد. نگاهش به آسمون بود. آخه نمی خواست بفهمن که چقدر منتظرشون بوده. اما وقتی آدما بی تفاوت از کنارش رد شدن و حتی نیم نگاهی هم بهش ننداختند، شکست. غرورش و می گم. همیشه با خودش فکر می کرد که بزرگه و اونا می خوانش فقط هنوز پیداش نکردن. اون روز تمام آرزوهای دویست و سی هفت سالش دود شد رفت هوا.

از اون به بعد بود که واقعیتها رو دید. اون موقع تنها چیزی که یه کم آرومش می کرد آب بود. دریا هم فهمیده بود که اون چقدر تنها و غمگینه. به خاطر همینم سرد شده بود، مثل یخ. اما حالا انگار همه چیز فرق کرده. اونا دارن میان طرفش ولی نه برای اینکه از کنارش رد بشن. یه کشتی آدمن که همه دارن به اون نگاه می کنن و اونو با انگشت به همدیگه نشون می دن. زیر لب با خودش نجوا می کرد که نه ، من اشتباه می کنم . اونا فقط دارن از اینجا رد می شن. من اشتباه می کنم. اشتباه می کنم. اشتباه می کنم. می خواست خودشو قانع کنه که  وقتی اونا بازم بی تفاوت از کنارش رد شدن دوباره احساس شکست نکنه. نگاهش به اونا بود و زیر لب نجوا می کرد که داره اشتباه می کنه، ولی همه وجودش امیدوار بود و امیدوار بود. واااای، خدای من، چی می دید؟ اونا توقف کردن. اونا دارن لنگر می ندازن. اونا پیاده شدن، اونا... احساس کرد که از خوشحالی داره از حال می ره. خدا رو شکر، چند تا بچه هم بینشون بود.

به اندازه دو میلیون و سیصد و هفتاد و هشت سال حرف نگفته تو دلش بود. داشت خودشو برای یه نطق طولانی آماده می کرد که آآآآآآآآآآآآی، فریادش به آسمون رفت. چنان نعره ای زد که امواج هم به تلاطم افتادن. آخه اونا داشتن یه آهن بلند رو که سرش خیلی تیز بود می کوبیدن رو زانوی چپش. درد، خشم، فریاد، بغض،عشق، کینه، نفرت و هزار تا چیز دیگه تو وجودش فریاد می زد. یه بغض دو میلیون و سیصد و هفتاد و هشت ساله در حال ترکیدن بود. داشت خشم و ناراحتی رو با هم تجربه می کرد. هم از دست اونا عصبانی بود هم از دست خودش که این همه منتظر اونا شده بود. فکر می کرد چون اسمشون آدمه واقعا آدمن. بغضش ترکید. اونا هاج و واج مونده بودن که این همه آب از کجا داره می یاد. در یه لحظه تصمیمش رو گرفت. دیگه نمی تونست این همه تحقیرو تحمل کنه. همه چیز تو یه آن اتفاق افتاد. صدای وحشتناکی داشت. همه چیز تو یه چشم به هم زدن اتفاق افتاد. صدای انفجار، سنگهای تکه تکه شده معلق در آب، .........

                             و او دیگر نبود.

                                                                       1386

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:49 توسط بهناز| |
لطفا! بی تفاوت ننشین روبروی احساسم...

نگاهت قرار سکوت نداشت با من...

لحظه های اخمو را نمی خواهم...

دوره ی سینمای صامت گذشته است عزیزم

 

 

پ.ن۱: این نوشته رو من ننوشتم و نمیدونم نویسنده اش کیه.

پ.ن۲: چه فعال شدم من توجه کردید

پ.ن۳: من دلم برای نوشته های شوشو تنگ شده کسی هست بیاد نصیحتش کنه که بنویسه؟!

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 10:35 توسط بهناز| |

یه روز چشمام و بستم و آرزو کردم. آرزویی به بلندی کوه و به زیبایی نور. شب که خوابیدم خواب عجیبی دیدم. یه جایی بودم هم کویر بود و هم دریا، تو آسمونش هم ابر داشت و هم خورشید. بارون می اومد اما شنهای کویر خیس نمی شدن. من توی دریا بودم اما با اینکه شنا بلد نبودم غرق نمی شدم. وسط دریا ایستاده بودم اما تو همون حال توی کویر سراب می دیدم. خواستم آسمون و نگاه کنم اما نتونستم؛ آخه انگار همه آسمون خورشید شده بود. یه خورشید خیلی خیلی بزرگ که داشت ازش بارون می اومد.

یهو یه صاعقه زد و من از ترس صدای رعد از خواب پریدم. یه چیزی توی گوشم زمزمه می کرد که این آرزوت بود تا دیر نشده پسش بگیر. بیچاره نمی دونست که من قبل از خواب به آرزوم رسیده بودم و دیگه کار از کار گذشته و عاشق عاشقم.
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 15:49 توسط بهناز| |

سلسله های شا*هنشا*هی از کتاب تاریخ مدارس حذف شد

 این تیتر خبر توی روزنامه همشهریه! وقتی خوندمش انقدر دلم برای خودمون سوخت که آرزو کردم ای کاش هرجای دیگه ای جز اینجا به دنیا اومده بودم. انقدر حرص دارم که اصلا نمیدونم چطوری باید بنویسمش. همه ملت دنیا میگردن تا یه سوزنی رو پیدا کنند و بگن این در گذشته مال ما بوده پس ما گذشته داریم! پس ما ریشه داریم! پس ما یه ملت کهن ایم! اونوقت تو م*م*ل*ک*ت ما تاریخ رو حذف میکنند و میگن ما از زیر بته به عمل اومدیم، چرا؟ چون توی گذشتمون ش*ا*ه داشتیم. آخه بنده خداها یه دونه ریگ خاک مزار امثال کوروش و داریوش می ارزه به صدتا...

آخه ما چرا انقدر بدبختیم! چرا شعورتون انقدر پایینه که گذشته خودتون رو هم زیر سوال میبرید؟! ما ایرانی ها اگه هیچی نداشته باشیم گذشته ی پرباری داشتیم که همیشه هم بهش نازیدیم. من کسی بودم که همیشه وقتی صحبت از ا*ی*ر*ا*ن میشد و کسی تمام مدت به تاریخمون افتخار میکرد میگفتم: به قول جمال زاده بودیم بودیم رو ول کنید از هستیم هستیم بگید. اما الان از همین جا داد میزنم حالا که هیچی نشدیم حق ندارید گذشتمون رو ازمون بگیرید که حداقل اگه هستیم هستیم رو نداریم بودیم بودیم رو داشته باشیم.

حالم خیلی گرفته است. انقدر که دلم میخواد یکی پیدا بشه تا بکشمش یه کم حرصم بخوابه. کسی داوطلب نیست؟!

 

پ.ن: آخر هفته میخوام برم شیراز. میرم به تخت جمشید و تلافیه همه اینها رو اونجا درمیارم.

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:47 توسط بهناز| |

امروز چندمه؟ اصلا چند شنبس؟ ساعت چنده؟ الآن زمين کجاي دورگردونشه؟ نيمه اول ساله؟ نيمه دومه يا تو وقت اضافس؟ امروز تو دنيا چي شده؟خب به من چه؟ مگه من دائره المعارفم؟ اصلا برو يه سر بزن به روزنامه هاي امروز. همه چيزو دقيق مي فهمي. مو به مو. مي خواي از روشون نت بردار. بنويس که مثلا امروز تو عراق چه خبر بوده. آمريکا ايران و چه تهديدي کرده. يا اصلا برو صفحه ترحيم و بخون. برو ببين چند نفر مردن و چند نفر به خاطر اونايي که مردن متاسفن. اما اگه تونستي يه روزنامه نه يه صفحه از يه روزنامه يا حتي يه ستون به من نشون بدي که گفته امروز کيا به دنيا اومدن و کيا براي اوني که به دنيا اومده خوشحالن به قيد قرعه يک شاخه گل رز هديه مي دم. چيه؟ حالت گرفته شد؟ اگه مي گفتم جايزه ماشين مي دم حتما مي رفتي دنبالش مي گشتي نه؟ ولي خودت و خسته نکن، چه گل جايزه بدم چه ماشين فرقي نمي کنه چون تو توي هيچ روزنامه و مجله و هيچ کدوم از جرايد کثيرالانتشار!! نمي توني همچين صفحه اي پيدا کني.  هر خبر بدبختي و بيچارگيه توشون نوشتن. تمام تاسف ها و ترحيم ها و مخالفت ها و تحريم ها و جنگ ها و ...ها و ...ها رو توش نوشتن ولي هيچ جا ننوشتن امروز چند تا دونه جوونه زدن، چند تا جوونه گل شدن. بابا تو آدم بزرگي خب باش، ولي ديگه قرار نيست همه چيز و خراب کني چون آدم بزرگي. چرا هيچ کس نمي پرسه کيا خوشحالن، کيا به دنيا اومدن، کيا مامان شدن، کيا تو باغچشون گل کاشتن، کيا دوست دارن بپرن. اصلا مي دوني چيه، خودم يه روز يه روزنامه يا هفته نامه يا نهايتا يه ماهنامه مي زنم همه اينارو هم توش مي نويسم. مي رم از بچه ها مي پرسم الان که به دنيا اومدي مي خواي تو اين دنيا چند نفر رو خوشحال کني. تو هم اين خبرنامه منو نخون. اصلا به همه کيوسکا مي سپرم به تو نفروشن. تو برو آگهي ترحيمت و چاپ کن. برو بنويس کي با کي مي جنگه. برو بگو کجا زلزله اومده. با هيچ کدومتونم کاري ندارم.

پ.ن: جواب کامنتهای پست قبل رو توی کامنتدونی دادم.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 19:20 توسط بهناز| |

سلام

اولا که از همه معذرت میخوایم بابت این همه تاخیرمون ولی به خدا توضیح میدیم.

چند تا اتفاق با هم افتاد. اولا که من (یعنی بهناز) از سرکارم اومدم بیرون! به خدا اخراجم نکردنا خودم استعفا دادم. اینه که دسترسیه هر روزم به اینترنت قطع شد بعدشم که عروسی خواهرم یهو افتاد جلو و همه کارها با هم قاطی شد و کلی بدو بدو کردیم وقت خواب هم به زور پیدا میکردیم دیگه چه برسه به اینجا! دقیقا شب عروسیه خواهرم هم آنفولانزا گرفتم (البته غیر خوکی ها) و افتادم در بستر بیماری حالا دیگه دعوام نکنید دیدید چقدر عذر موجه! داشتم. این که از من. حالا شما خودتون میدونید و شوشو!!!!

شوشو: اولا که سلام. منم سرم گرم عروسیه خودم و بهناز بود!!!!!!!!! (شوخی کردم)

بهناز: داره بهونه میاره ها هرچی گفت باور نکنید.

شوشو: خالی میبنده خب بهناز نبود منم دلم نمیومد بیام اینجا! کلا منم مثل بهناز عذرهام موجهه! کی بود گفت الکی گفتی؟ هان؟ هان؟

خلاصه که بابت این چند وقت غیبتمون معذرت میخوایم و واقعا دلمون برا همه تنگ شده.

بهناز: به خاطر همون قضیه کار و اینترنت نبودن و این حرفا مجبورم کمتر بیام. هم اینجا یه کم دیر به دیر آپ میشه هم کمتر میتونم بهتون سر بزنم. راستی بگم چرا از سر کار اومدم بیرون. آخه هم جو کاری بد شده بود دیگه هم اینکه تصمیم کبری گرفتم که دیگه بشینم سر درس و ایشالا امسال برم برا کارشناسی. آخه خب خدایی شما بگید آدم میشه ۸ ساعت در روز کار کنه و ۳ ساعت هم رفت و آمدش طول بکشه بعد تازه درسم بخونه و قبول شه؟!!!!! اینه که عین بچه های خوب میخوام بشینم تو خونه و درس بخونم.

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:49 توسط بهناز و شوشو| |
مردی زندانی شده بود.

جرمش این بود که اعتراض می کرد.

او را در آغل گوسفندان زندانی کرده بودند تا از آنها یاد بگیرد اعتراضی نداشته باشد.

یک سال بعد مرد را به دار آویختند، زیرا گوسفندان دیگر شیر نمی دادند. 

 

* این متن با ای میل به دستم رسیده و نمی دونم نویسنده اش کیه.

 

پ.ن ۱: تمام کامنت های پست قبل رو جواب دادم. ببخشید انقدر دیر شد.

پ.ن ۲: ببخشید چند روزه انقدر کمرنگم و نیومدم پیشتون. فردا پس فردا به همه سر می زنم. قول میدم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:46 توسط بهناز| |

فکر کنم بابت پست قبلیم یه معذرت خواهی به همتون بدهکارم چون انگار بد رفت رو اعصاب همه. من این مطلب رو یه جا خوندم و البته عین همه شما خیییلی جا خوردم و دلم نخواست هیچ کدوم رو انتخاب کنم. اما خب خواستم اینجا بذارم و یه نظر سنجی بشه. دلم می خواست بدونم بیشتر خانمها کدوم رو انتخاب می کنند و بیشتر آقایون کدوم رو. که خب اینجا بیشتر از خواننده آن خواننده آف داره و انقدرم معرفت ندارند که حداقل وقتی سوال میشه آن بشن و جواب بدند. دوستهای خودم هم که اکثرا نتونستند انتخاب کنند (که البته من بهشون حق میدم). اینه که نشد نظرسنجی که توی این پست بتونم نتیجه اش رو بذارم اینه که به جای نظر همه نظر خودم رو مفصل میگم.

احتمالا با چیزی که الان میگم خیلی ها مخالفند اما خب نظر شخصی منه و کاریش نمیتونم بکنم. به نظر من همه آدمها خیانت میکنند! فقط ظرفیت آدمها فرق میکنه. بعضی ظرفیت خیلی پایینی دارند و به اصطلاح خیلی دم دستند و با هر (ببخشید) عمله ای که سر راهشون قرار بگیره بله! بعضیا هم نه ظرفیتشون خییییلی بالاست و شاید تا آخر عمرشون هم کسی که باعث خیانتشون بشه سر راهشون قرار نگیره. به همین دلیله که بعضی از آدمها خیانت می کنند و بعضی تا آخر عمر پاک هستند.

نظر من هم مثل نظر همه شما اینه که خیانت فاجعه است. این که تمام چیزهایی که از کسی داری به یک چشم به هم زدن خراب شه. این که اون آدم جلوت بشکنه و بریزه. این که احساس کنی وقتی همه دنیات  بهت خیانت کرده پس گند بزنند به این دنیا. همه اینها خییییلی بده. تمام این چیزهایی که گفتم شامل هر دو گزینه میشه ها. یعنی این آدم و این همه دنیایی که گفتم هم میتونه طرفمون باشه هم خودمون.

دینا خانمی گفته بود کسی که خیانت میکنه روح پستی داره و منم گفتم که باهاش موافقم. این یعنی اینکه به نظر من همه آدمها بالقوه پستند. حالا بعضی ها کمتر پستند و این پستی تا آخر عمرشون بالفعل نمیشه و بعضی ها هم خیلی زود خودشون رو نشون میدن.

من اگه مجبور باشم یکیشون رو انتخاب کنم ترجیح میدم خیانت کنه و مچش رو بگیرم. چون شوشو انقدررررررررررررر خوبه که اگه یه روز بهش خیانت کنم از شرمندگیش ترجیح میدم بمیرم تا اینکه توی چشمهاش نگاه کنم.

ولی من از خدا ممنونم که هم به خودم ظرفیت بالایی داده هم کسی رو سر راهم قرار داده که ظرفیتش خییییییییییییییییییییییییلی بالاست.

پ.ن۱: ممنون از ۴ نفری که با همه سختی ای که براشون داشت یکی از گزینه ها رو انتخاب کردم.

پ.ن۲: برای اولین باره که نظری رو که مطمئنم مخالف های زیادی داره به این وضوح می نویسم پس لطفا یه طوری باهام برخورد نکنید که از این به بعد مجبور به خود سانسوری بشم.

پ.ن مخاطب خاص: شوشو جونم مرسی که چیزهایی رو که نوشتم درک می کنی و ازشون ناراحت نمیشی و مرسی که انقدر بهم اعتماد داری که وقتی نوشتم همه آدمها خیانت میکنند و فقط به ظرفیتشون بستگی داره بدونی من ظرفیتم بالاست و اصولا کسی رو از این نظر آدم حساب نمی کنم.

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:19 توسط بهناز| |
 

  • بهش خیانت کنی و مچت رو بگیره
  • بهت خیانت کنه و مچش رو بگیری

اگه مجبور بشید فاعل و یا مفعول یکی از این جمله ها بشید کدوم رو ترجیح میدید؟!

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:6 توسط بهناز| |

اون هفته یه روز مجبور شدم بیام سر کار. عصری قرار شد شوشو بیاد دنبالم. ساعت ۴.۱۰ شوشو زنگید که من دم درم. منم خییییلی کار داشتم (البته ساعت کاریم هم ۴.۳۰یه) تند تند باهاش حرف زدم گفتم چشم ۴.۳۰ میام پایین.

۱۰ دقیقه بعد:

شوشو: بهناز یه چیزی بگم؟

بهناز: بگو عزیزم.

شوشو: ببین یکی باهامه گفتم زودتر بهت بگم یه وقت جا نخوری. اومدی باهاش سلام علیک کنی ها زشته. زود میره که تو ناراحت نشی.

بهناز: باشه عزیزم.

حالا من هی با خودم فکر میکنم خدایا یکی یعنی کی؟!!! اگه از دوستاش بود که خب میگفت فلانی باهامه! یعنی ممکنه کی باشه که فکر کرده من باهاش سلام علیک نمیکنم؟ یعنی من انقدر بیشعورم که کسی با شوشو باشه بهش سلام نکنم؟!

خلاصه تو ۱۰ دقیقه آینده من هر فکری که بگید رو کردم.

تا زمانی که برم پایین بهناز همش اینجوری بود:

۴.۳۰ شد و رفتم پایین. از هولم پله ها رو با این پای تو گچ تند تند رفتم. رسیدم پایین و دیدم بعله شوشو وایساده و ایشون:

                          

هم کنارش وایساده.

 

پ.ن: این پست مال دو هفته پیشه و من الان پام و از گچ درآوردم بلاخره (البته یه ۳-۴ روز زودتر)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 9:11 توسط بهناز| |